فيگوئروآ ( مترجم : غلام رضا سميعى )
445
سفرنامه دن گارسيا دسيلوا فيگوئروآ ( سفير اسپانيا در دربار شاه عباس اول ) ( فارسى )
برجاى ماند . همواره از طرفى به طرفى مىلغزيد و تكان مىخورد و جاى خوشوقتى بود كه متعاقبا ضربات ديگرى از دريا بر آن وارد نيامد كه در آن صورت بدون شك واژگون مىشد . پس از اين حملهء ناگهانى باز هم باد و باران با چنان سروصدائى آغاز شد كه حتى صداى رعد و برق به زحمت به گوش مىرسيد . صداى خشك شكستن و درهم كوفته شدن اعضا و جوارح كشتى چنان سهمناك بود كه شكاف برنداشتن و منهدم نشدن آن معجزه مىنمود . ملاحان نمىدانستند كه كشتى سالم است يا نه و طناب بنديها و بادبانها و ديركها و دكلها دچار چگونه نقصى گرديده است . به همينسبب همه براى نجات خويش و در پى مأمنى بسوى جلوى كشتى مىدويدند . بين آنها كسانى براى اقرار به معاصى بسراغ پيش نماز كشتى مىرفتند . گروهى جرأت و جسارت خود را يكسر از دست داده بودند و نوميد از نجات ، به گوشهاى خزيده در به روى خود بسته بودند . در اين ميان برخى نيز با لباس خيس يا لخت و عور با حرارت به انجام وظيفه پرداختند و شگفت آنكه با آن حالت چگونه قادر به كار بودند زيرا كشتى كهنه و براى سفرى اينچنين ناتوان بود . سفير از بيم آنكه مبادا بر اثر ضربههاى سنگين دريا در كشتى شكافهائى ايجاد شده قسمت پائين آن را آب فراگرفته باشد ، نجار و چند ملاح ديگر را با فانوس به قسمت تحتانى كشتى فرستاد تا همهجا را بازديد كنند و چون اينان كشتى را از هر حيث سالم ديدند قوت قلب يافت و با نشان دادن آب درون كشتى كه شيرين بود و نمىتوانست جز آب باران باشد به ديگران نيز قوت قلب بخشيد . باران چهار ساعت ديگر بىوقفه ادامه يافت و باد وحشى نيز هرساعت شدت مىگرفت چنان كه كشتى قادر نبود با كمترين بادبانى بر دكل مايل نيز حركت كند . بقاياى شب را درحالىكه باد و سر و صداى آسمان غوغا مىكرد چنان كه سخن يكديگر را نمىشنيديم بدينسان گذرانديم تا آنكه سپيده زد و روز شد اما روزى كه تاريكيش از شب تار كمتر نبود . روز پنجم باد و توفان با همان شدت روز و شب گذشته ادامه يافت . امواج كوهپيكر بيش از پيش سهمناك بود و مغاكها از آنها